خرید بک لینک

و چه حس تلخی است...

دلم خاطرات دوران دبیرستان را می خواهد.

سرمای صبحی که منِ منتظرِ رسیدنِ سرویس را می گزید!

سرویسی که سوارش که میشدم، علیرضا، امیر و احسان را که میدیدم، تمام غم ها از یادم می رفت.

و کلاس هایی که برای شروع شدن برخی از آنها لحظه شماری می کردم؛ و برای تمام شدن برخی دیگر نیز!

یادش به خیر! زنگ نماز، زمانی که با علیرضا می رفتیم اتاق کامپیوتر، در را از پشت قفل می کردیم و کانتر بازی می کردیم!

و باز یادش به خیر، آن هنگام که عصر ها، با مترو و اتوبوس بر می گشتیم به خانه.

یادت به خیر خاطراتِ آشخانه! پنج شنبه و اکثرا چهارشنبه های پیش دانشگاهی، وقتی بعد از چند ساعت درس خواندن، خسته با احسان و دوستش سپهر می رفتیم آشخانه ی یاران گناباد!

و بادش به خیر، آن زمان که چهارشنبه ها تنهایی قسمتی از مسیر را پیاده برمی گشتم، و از سایر اعضای خانواده زودتر بر می گشتم... اکثرا در آن قسمت از مسیر، آسمان ابری بود و گاهی زیر باران بر می گشتم.

نوجوانی ام!

دوستت دارم...

برچسب: ای باد سبکسار مرا بگذر و بگذار,ای باد سبکبار مرا بگذر و بگذار,اي باد سبك سار مرا بگذر و بگذار, نویسنده: علی حبیبی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 21:09

صفحه بندی