
مرد بیدار شد. در جلوی او یک دو راهی قرار داشت. باید انتخاب می کرد از کدام راه برود. افراد زیادی از کنار او عبور می کردند و به محض اینکه به دو راهی می رسیدند، همه به سمت راه 1 می پیچیدند... مرد نمی دانست از کدام راه برود... تنها عده ی کمی به سمت راه 2 می رفتند... مسیر راه 1 مسیر شلوغی بود و راه 2 بسیار خلوت...
پس حتما راه 1 مسیر بهتری بود... چون همه از آن می رفتند... مرد با خود اندیشید...
اما این دلیل کافی نبود... به یکی از افرادی که دست کودکش را در دست گرفته بود و از کنارش عبور می کرد گفت:
- آقا شما چرا ازین طرف میری؟
- چون همه ازینور می رن. چون اگه ازینور بری موفق میشی...
پس حتما راه 1 به موفقیت می رسید...
مجددا جلویش را نگاه کرد و مشاهده کرد که کلی تابلو و علائم به سوی همین راه نشانه رفته اند...
وارد مسیر شد... دقت کرد... آسمان دیده نمی شد، چون جاده ی این راهِ شمارهیِ 1 سقف داشت... در واقع تنها همین مسیرِ راهِ رو به جلو دیده می شد... البته در و دیوار پر بود از پوسترهایی که افراد موفقی را نشان می داد که این مسیر را رفته اند...
مجددا به اطرافش نگاه کرد... مرد ها و زن هایی را میدید که عینک هایی را به چشم زده بودند که از پشت لنزهای آنها همان تصاویر انسان های موفق و راه 1 و ... دیده می شد و نه جهان واقعی... از روی ظاهر عینک ها معلوم بود که همین سازندگان راه 1 این عینک ها را تولید کرده اند... این زنها و مرد ها دست کودکانی را گرفته بودند و آنها را مجبور می کردند که از راه 1 بروند... گاهی کودکی فرار می کرد و آنها با زور مجددا او را به راه می آوردند...
یکی از کودکان گریه می کرد... مرد صدای والدینش را می شنید که ایستاده بودند و سرش داد می زدند:
- می خوای خودت رو بدبخت کنی؟ نمی بینی اون بچه ی اونطرف چه بچه ی خوبیه؟ نمی بینی چقدر موفقه؟!
مرد به کودکی که آن طرف بود نگاه کرد و متوجه شد تنها تفاوت او با کودک گریان این است که مسیر را می رود و غر غر نمی زند... نمی دانست چه چیز باعث شده بود او را "موفق" خطاب کنند...
کمی جلوتر یک سری انسان با کت و شلوار ظاهر شدند... آنها همه شبیه به هم بودند... طرح کت و شلورشان با در و دیوار و عینک های والدین هم خوانی داشت... آنها به کودکانی که راه را تند تند می رفتند و غر نمی زدند جایزه می دادند و سایر بچه ها را مسخره می کردند... حتی آن کت و شلواری های پیرتر کودکان تنبل را شلاق می زدند...
همینطور که جلوتر می رفت، متوجه می شد که کودکان بزرگتر می شوند...
تا اینکه به جایی رسید که جلویش یک پل بود... کودکان که اکنون نوجوان بودند همه باید از روی پل رد می شدند... اما ظرفیت پل خیلی محدود بود... به خاطر همین کودکان در جلوی ورودی پل با هم دعوا می کردند... تا جایی که چشم های مرد کار می کردند، بجه ها روی پل هم مشغول دعوا بودند... کودکانی که وارد پل شده بودند چهره های خسته و خواب آلودی داشتند که نشان از این داشت که خواب درستی نداشتند...
ناگهان چشم مرد به منظره ی عحیبی افتاد... عده ای با چهره های مهربان از والدین پول می گرفتند و به بچه ها دعوا کردن را آموزش می دادند... به آنها می گفتند موفق می شوید! کافی است از دستور العمل های ما پیروی کنید...
مرد با خودش می اندیشید چقدر ابلهانه! به هر حال جمعیت پل محدود است! چه تفاوتی دارد بچه ها بتوانند جنگنده ی بهتری شوند؟! این موضوع تنها رقابتی خونین تر را نتیجه می دهد...
پایان قسمت اول.
ادامه دارد؟!
برچسب: خواب ترسناک جن,خواب ترسناک,خواب ترسناک دیدن,خواب ترسناک کودکان,خواب ترسناک مختار,خواب ترسناک در بارداری,دکوراسیون اتاق خواب ترسناک,خواب های ترسناک,علت خواب ترسناک,اتاق خواب ترسناک,
نویسنده: علی حبیبی