خرید بک لینک

به نام خالق درحت، بلبل، دلبر و پارک

پارک لاله

اوایل سومین هفته ی ترم یک بود، یکی دو هفته از شروع دانشگاه ها گذشته بود... یکی دو هفته از آن روزی که کلی پیاده روی کرده بودم تا ((او)) را ببینم گذشته بود...

هوا به طرز عجیبی با نرخِ خوبی از هفته های قبلی سردتر شده بود...

با اینکه هنوز مدت زیادی از شروع سال تحصیلی(!) نگذشته بود، اما همه ی بچه ها داشتن چمدون هاشون رو می بستن و در همین ابتدای سال تحصیلی برمی گشتن خونه هاشون، علتش این بود که اون سال، تاسوعا و عاشورا افتاده بود تو این هفته... و هفته ای که اواسطش دو روز تعطیلی داشته باشه، فرصت بسیار خوبی رو فراهم می کنه برای یه هفته سفر به خونه.

خوابگاه شهدا 4 طبقه داشت و که داخل هر طبقه دو تا سوئیت قرار می گرفتن. هر کدوم از سوئیت ها حدود 5 تا اتاق داشت و تو این اتاقا بسته به ظرفیت هر کدومشون، تعداد متنوعی از دانشجو ها اسکان گرفته بودن. هر سوئیت یه آشپزخونه و یه دستشویی هم داشت... یادش به خیر صف های طولانی صبحگاهی برای رفتن به دستشویی!

عصر شنبه بود و همه رفته بودن! ترم یک خیلی سخت گذشته بود... محیط جدید دانشگاه... دوری از خانه و خانواده برای اولین بار و شرایط سخت زندگی خوابگاهی همه دست به دست هم داده بودن و زندگی خیلی برام دشوار شده بود، اما با این وجود؛ در این فرصت باقی مناسب برای سفر به خونه، من مونده بودم خوابگاه تا ((درس بخونم!))

تا دیوانه وار ((درس بخونم))...

لعنت به این تلاش بی فکرانه برای ((درس خواندن))

اتاق ما جوی بسیار علمی داشت! بسیار بسیار علمی! عصر، زمانی که با مه.. و پو... از دانشگاه برگشتیم به حوابگاه، ابتدائا به محض ورود به خوابگاه وارد طبقه ی همکف شدیم و رفتیم اتاق ورزش. حدود 1 ساعت فوتبال دستی زدیم... بعد رفتیم به اتاقمون و از ساعت 6 تا حدود 11 شب درس خوندیم...

البته مه.. ساعت 9 شب از خوابگاه شهدا خارج شد تا بره پیش برادر بزرگترش (که دانشجوی سال آخر پزشکی بود و در تهران تحصیل می کرد.). شب من و پو... با حس غربتی که قابل وصف نبود تنها مونده بودیم... برای اینکه دلمون نگیره پو... که تو گوشیش کلی آهنگ داشت، شروع کرد به پخش موسیقی و ما هم دیگه صحبت نکردیم و گوشمون رو به آهنگ ها سپردیم، کم کم چشممون سنگین شد و سکوت شبانه ی خیابان حافظ هم کمک کرد تا ما در آرامشی که معمولا در خوابگاه شهدا سخت میشد (میشه) پیدا کرد؛ به خواب برویم.

صبح، با صدای آلارم گوشی از خواب بلند شدم. شب رو خوب خوابیده بودم و احساس انرژی فراوان داشتم! هم من، و هم پو... شب رو روی زمین خوابیده بودیم و از تخت استفاده نکرده بودیم.

گاهی وقتا روی زمین خوابیدن به آدم آرامش میده. :)

به پو... نگاه کردم. هنوز بیدار نشده بود. به شکم خوابیده بود و دستش رو زیر سرش گذاشته بود. درست زیر دستش، گوشیش افتاده بود. احتمالا موقع کار با گوشی به خواب رفته بود...

دلم نیومد بیدارش کنم. ساعتم رو پیدا کردم: 7. زود بیدار شده بودم...

به یاد گذشته ها، زمانی که هنوز به دانشگاه نیومده بودم، گوشیم رو برداشتم، هندزفریم رو هم پیدا کردم، کاپشن ورزشیم رو پوشیدم و از خوابگاه زدم بیرون... 2 سال بود که عادت داشتم صبح زود پیاده روی کنم... البته خونمون روبروش یه پارک داشت و من می رفتم اونجا ورزش، ولی تهران این شرایط رو برام مهیا نمی کرد پس بهتر بود یه پیاده روی طولانی داشته باشم... از خوابگاه شهدا (چهارراه کالج) تا کمی بالاتر از میدون انقلاب (حدودا تا خیابون بهبودی) رفتم و برگشتم. در راه برگشت یه لیوان آب هویج هم گرفتم...

زمانی که به خوابگاه رسیدم پو... تازه بیدار شده بود و داشت خمیازه می کشید...

برچسب: یک هفته یبوست,یک هفته به عید یگانه,یک هفته به عید محسن یگانه,رژیم یک هفته ی, نویسنده: علی حبیبی تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 11:21

صفحه بندی