خرید بک لینک

یک خواب ترسناک، قسمت دوم

مرد بدون جلب توجه وارد پل شد... در بین آن جمعیت انبوه به جلو حرکت می کرد... بچه های روی پل بسیار پر استرس، خسته و پرخاشگر بودند... مرد علت را نمی یافت...

برایش جالب بود... همان عدهای که از پدر و مادر ها پول گرفته بودند تا بچه ها را برای مبارزهی بهتر آموزش بدهند، اکنون در قالبِ الفاظی مثل "پشتیبان" و "حامی" و ... بچه ها را بیشتر به جان هم می انداختند... صدالبته که دقیقا همان کاری را انجام می دادند که والدین از آنها خواسته بودند؛ تنها نکتهیِ همچنان غیرقابل فهم علت این درخواست والدین از آنها بود... گرچه خود والدین اعتقاد داشتند که انتهای پل به موفقیت ختم می شود، اما باز هم مَرد این موضوع را هضم نمی کرد... چون ظرفیت عبوری از پل محدود بود...

حتی عده ای از آن "پشتیبان ها" مداوما می گفتند: "با برنامه راه بروید، پیشرفت کنید، موفق شوید".

این عده مرتبا از بچه ها امتحان نیز می گرفتند... پس از امتحان، که تقریبا هر چند هفته یکبار برگزار می شد، یک برگه ی ارزیابی و ظاهرا یک رتبه بندی به بچه ها اعلام می شد...

چقدر به بچه ها سخت می گذشت...

چندین ماه به همین نحو سپری شد...

در این مدت، عده ی زیادی از بچه ها از پل به پایین سقوط کرده بودند...

مَرد گاهی به گفت و گوی چند بچه با هم گوش می داد، مثلا یک بار این گفت و گو را بین دو پسر جوان شنیده بود:

-فقط چند ماهه دیگه مونده...

- بعدش "آزمون نهایی" رو میدیم...

- "آزمون نهایی" رو که رد کنیم، دیگه تموم میشه...

- آره! بعدش می رسیم به عِلمکده! بعدش راحت میشیم!

- وای... یعنی من یه ماهه نرسیده به اونجا همسر رویاهام رو پیدا می کنم!

- اُه! بابا همسر رویا ها! ... .... ....! (غیر قابل بیان)

مرد دریافته بود که آخر این مسیر طاقت فرسای عبور از پل هر چه که باشد، نبردی خونین است... ظاهرا تمام بچه ها برای رسیدن به آرمانشهری به نام "عِلمکده" با هم رقابت خواهند کرد، و ورود به این آرمان شهر به منزله ی خوشبخت شدن است...

با نزدیک شدن به انتهای پل، خواب بچه ها کمتر، و تلاش آنها برای یادگیری نحوهی مبارزه بسیار جدی تر و بیشتر شده بود... عده ای از بچه ها در سن پایین مو سپید کرده بودند... اکنون سخت میشد بچه هایی را پیدا کرد که پیش از این دوست بودند و هنوز دوست مانده بودند...

از دور میدان مبارزه دیده میشد... ظاهرا تنها چند هفته تا آن فاصله بود... البته این موضوع نیازی به دقت چندان نداشت، زیرا علاوه بر اینکه تمام فکر و ذکر بچه ها میدان مبارزه ی نهایی بود، "پشتیبانها" و تمامی رسانههایی که جایاجای پل قرار داده شده بودند نیز این موضوع را دقیقه به دقیقه اعلام می کردند...

اکنون بچه ها آخرین موج تمرینات خود را آغاز کرده بودند... مثل اینکه یک سری کتیبه وجود داشت که در آن تمامی فنون و مراحل مبارزه ی پیچیدهی سنوات گذشته جمعآوری شده بود... مرد یکبار نامِ یک کتیبه را دیده بود، اما از آن مطمئن نبود... چیزی بود شبیه به "پیرامونِ زمین در هشت ساعت"...

اکنون دیگر خیلی به آنجا نزدیک شده بودند... مرد گرد و خاک زمین مبارزه را میدید...

پایان قسمت دوم...

ادامه دارد...

برچسب: خواب ترسناک جن,خواب ترسناک,خواب ترسناک دیدن,خواب ترسناک کودکان,خواب ترسناک مختار,خواب ترسناک در بارداری,دکوراسیون اتاق خواب ترسناک,خواب های ترسناک,علت خواب ترسناک,اتاق خواب ترسناک, نویسنده: علی حبیبی تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 5:23

صفحه بندی