امشب زمانی که از سر کار برمی گشتم خوابگاه، خیلی خسته بودم... گرسنگی هم بود! بعد از ماجرای دیشب که باعث شده بود استراحت کافی نداشته باشم و بعد از حدود 11 ساعت کار، مسیر بازگشت رو پیاده می اومدم بلکه حداقل خستگی ذهنیم رفع بشه!
میدونِ اول رو که رد کردم پسر بچه ی کوچیکی رو دیدم که تو پیاده رو نشسته بود. پسرک حدودا شش-هفت سال سن داشت و از اواسط بهار که برای اولین بار از اون مسیر گذشتم، همیشه همونجا مشغول دست فروشی بود. یکی دو بار با کتاب درسی دیده بودمش.

زمانی که به چند قدمیش رسیدم، چشم تو چشم شدیم. از دهان پسر بچه کلماتی خارج شد اما من نتونستم خوب بفهمم چی میگه... چون صداش در مقابل صدای ماشین هایی که اون موقع از شب با موتور های قدرتمند ولی گران قیمتشون تو خیابون ولیعصر ویراژ می دادن تا پزِ ثروتی رو بدن که از پدرانشون بی هیچ زحمتی می گرفتن، قابل شنیدن نبود.
رفتم جلوش وایستادم. قدش به سختی تا کمرم می رسید. به بساطش خیره شدم. دستمال کاغذی و فال داشت.
حتما ازم درخواست پول کرده بود... هنوز داشت نگام می کرد. تو اون لحظه برام مهم نبود که این کودک، بچه ی کاره. برام مهم نبود که خیلی احتمال داره یه آدم عوضی مجبورش کرده باشه پول دربیاره. نمی خواستم به این فکر کنم که کمک به این بچه یعنی تشویق کسی که داره بهش ظلم می کنه.
برای همین دستم رو داخل جیبم کردم. اول یه پونصد تومنی ازش خارج شد، ولی برای کمک خیلی کم بود. دوباره دست کردم و یه ده هزار تومنی در اومد. سعی کردم قیافه ی خستم بتونه یه لبخند بسازه... اسکناس رو گرفتم به سمتش و گفتم : ((بیا عمو!)) اسکناس رو ازم گرفت. یه قدم برداشتم تا به مسیرم ادامه بدم، اما پسر دستم رو گرفت و یه جمله ی دیگه گفت. این بار صداش رو شنیدم:
(( عمو واستا تا خوردِتو بهت بدم دیگه... ))
یهو تعداد زیادی اسکناس هزارتومنی رو مرتب کرد، تا کرد و داد بهم...
هیچی نتونستم بگم. ازش گرفتم و رفتم... 10 متر که دورتر شدم، ساعت رو نگاه کردم: 21:46... پول ها رو شمردم: 10 تا اسکناس هزار تومنی...
پسرک تنها میخواست پول های خوردی که از فروش به دست آورده بود رو ده تومنی کنه... اصلا درخواست کمک نکرده بود...
ای وای بر مایی که روز به روز دنبال راحتی بیشتریم و حاضریم در این راه خیلی از اخلاقیات رو زیر پا بذاریم... در مقابل کودکی که دوران کودکیش رو اینطوری می گذرونه و با این وجود پولش رو از راه کار و فروش به دست میاره...
برچسب:
نویسنده: علی حبیبی