خواب ترسناک - بخش دوم - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 5:23
یک خواب ترسناک، قسمت دوم مرد بدون جلب توجه وارد پل شد... در بین آن جمعیت انبوه به جلو حرکت می کرد... بچه های روی پل بسیار پر استرس، خسته و پرخاشگر بودند... مرد علت را نمی یافت... برایش جالب بود... همان عدهای که از پدر و مادر ها پول گرفته بودند تا بچه ها را برای مبارزهی بهتر آموزش بدهند، اکنون در قال...
سخت است؟! - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 5:23
حس می کنم که سخت است عده ای بر من اعتماد کنند... بلی... گاه اشتیاقت برای انجام کاری باعث می شود در تک تک کلماتت، شوری نهفته باشد که دیگران با شنیدن آنها گمان کنند کاری که قصد انجامش را داری، چیزی بیش از یک بلندپروازی است... در درون می دانی هدفی داری... تمام پشت کارت را روی آن می گذاری، کلی برایش تلا...
چه بد جنگیست بین عقل و دل... - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 6:08
و گاه می خواهی کسی باشد، و گاه می آید... دل طغیان می کند و سر می گوید نه... و باز تو سر را بر می گزینی... بیرونیان فکر می کنند که تو قهرمانی! تو کار درست را کرده ای... اما خود در درون می دانی که شکست خورده ای... و درک می کنی که گاه طولانی ترین فاصله ی دنیا، فاصله ی بین سر تا سینه است، کمتر از نیم مت...
خواب ترسناک - بخش اول - تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 12:41
این داستان تخلیه! مرد بیدار شد. در جلوی او یک دو راهی قرار داشت. باید انتخاب می کرد از کدام راه برود. افراد زیادی از کنار او عبور می کردند و به محض اینکه به دو راهی می رسیدند، همه به سمت راه 1 می پیچیدند... مرد نمی دانست از کدام راه برود... تنها عده ی کمی به سمت راه 2 می رفتند... مسیر راه 1 مسیر شلو...
روزنوشت: دستان کوچک، قلب بزرگ - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 8:05
بزرگ مردِ کوچک امشب زمانی که از سر کار برمی گشتم خوابگاه، خیلی خسته بودم... گرسنگی هم بود! بعد از ماجرای دیشب که باعث شده بود استراحت کافی نداشته باشم و بعد از حدود 11 ساعت کار، مسیر بازگشت رو پیاده می اومدم بلکه حداقل خستگی ذهنیم رفع بشه! میدونِ اول رو که رد کردم پسر بچه ی کوچیکی رو دیدم که تو پیاد...
ای قرارِِِ من! کی قرار است بیایی؟! - تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 10:55
این نیز گذشت... امید دارم، که روزی او را بیابم! همان که گاه منتظر ماندم که وی مرا بیابد و نیافتم... و هرگاه رفتم بدنبالش یافتم شخصی را هم سیمای او اما خودش نبود! باری دیگر سایه ای از او دیدم و خودش را نیافتم! یک شب گذشت و چهل ماه تجربه یافتم در یک شب... شبت به خیر ای آنکه مرا علمی جدید آموختی! یکشب ...
یک کلاس حل تمرین نمونه در دانشکده ی دارالمجانین - تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 10:55
؟! ها؟! ------------------------------------------------------------------------------------------------------- استاد: خوب الآن با زدنِ کلیدِ Enter انتظار داریم نتیجه رو بگیریم، ولی نتیجه نمی ده. Enter رو زد و نتیجه نداد... یه نفری: ، استاد: ، نامزد استاد (هم کلاسیمون): ، اکثر کلاس: استاد: خب حالا ی...
ای باد سبکسار مرا بگذر و بگذار! - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 21:09
و چه حس تلخی است... دلم خاطرات دوران دبیرستان را می خواهد. سرمای صبحی که منِ منتظرِ رسیدنِ سرویس را می گزید! سرویسی که سوارش که میشدم، علیرضا، امیر و احسان را که میدیدم، تمام غم ها از یادم می رفت. و کلاس هایی که برای شروع شدن برخی از آنها لحظه شماری می کردم؛ و برای تمام شدن برخی دیگر نیز! یادش به خی...
یک هفته ی آرام - 1 - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 11:21
به نام خالق درحت، بلبل، دلبر و پارک اوایل سومین هفته ی ترم یک بود، یکی دو هفته از شروع دانشگاه ها گذشته بود... یکی دو هفته از آن روزی که کلی پیاده روی کرده بودم تا ((او)) را ببینم گذشته بود... هوا به طرز عجیبی با نرخِ خوبی از هفته های قبلی سردتر شده بود... با اینکه هنوز مدت زیادی از شروع سال تحصیلی(...
عشق: ترسیمی از چند منظره، به سمت تکامل... - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 11:20
منظره ی اول: در یکی از صبح های ترم دوم، پس از اینکه رفتیم سر جلسه متوجه شدیم که استاد درس کم نگذاشته اند و سوالاتی مطرح کرده اند که نه تنها از حد تدریسشان بسیار فراتر بود، بلکه واقعا نیاز به "پیش نیازهایی از دروس ترم آینده که هنوز مطالعه نکرده بودیم" نیز داشت... من که میزان مطالعاتم تا دو ترم جلوتر ...
آیا بعد از کنکور "راحت" می شویم؟! - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 11:20
سال پیشدانشگاهی بود و دوره ی جوانی... با شدت بسیار زیادی درس میخواندیم. اما برای این کار عبث - به معنای واقعی کلمه - یک دلیل بسیار مهم وجود داشت، و آن چیزی نبود به جز: "امید". اما امید به چه چیز؟ در واقع به این جمله (ی کلیشه ای) امیدوار بودیم: (( تمام سعیتو بکن، برو دانشگاه و بعدش دیگه راحت میشی. ))...
دل نوشته - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 11:20
به نام خالق ترازو، وزن و نقطه ی دارای گرادیان صفر... تقدیم به دو نفر از بهترین دوستانم، مجتبی و امیر... ای دوستِ من: چه زیباست که میدانی سوادت بیشتر است، تجربه ات بیشتر است، و مهمتر از همه چیز، تلاشت بیشتر است... اما او بیشتر تقدیر می شود... چه زیباست که از ته قلبت میدانی که او با تلاشی یک دهم تو سو...
و آیا می توان یک را دو ساخت؟! - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 11:20
چه بد شده است که مدتی ست خیلی گله مند هستم، در واقع نمی خندم! از آنچه که در محیط اطرافم می بینم و نمی توانم آنرا عوض کنم، ناراحتم و این مساله در روابط من با دوستان و اطرافیانم بسیار تاثیر گذاشته است. به همه کس انتقاد می کنم (به درست و غلط آن کار ندارم، اما دید من انتقادی شده است!) تعجبی نیست اگر بگو...
خدایا... درمانده ام... شام غریبان است امشب! - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 11:19
ای خدای من. خسته ام. احساس کوچکی میکنم. ای الهِ من! می سوزم. نمی توانم چیزی بگویم! در جایگاهی نیستم که چیزی بگویم! ای خدای بزرگ. خیلی کوچکم! خیلی کوچکتر از آنم که بخواهم سخنی داشته باشم... اما... سوزناک نیست؟ چرا به جای گریه برای قیامِ حسین، همواره بر مصیبت حسین گریه می کنیم؟ خدایا، این مصیبت دردناک...