خرید بک لینک
منظره ی اول:

در یکی از صبح های ترم دوم، پس از اینکه رفتیم سر جلسه متوجه شدیم که استاد درس کم نگذاشته اند و سوالاتی مطرح کرده اند که نه تنها از حد تدریسشان بسیار فراتر بود، بلکه واقعا نیاز به "پیش نیازهایی از دروس ترم آینده که هنوز مطالعه نکرده بودیم" نیز داشت... من که میزان مطالعاتم تا دو ترم جلوتر نیز پیش روی کرده بود، آن پیش نیاز ها را کسب کرده بودم و تمام سوالات را جواب دادم.

زمانی که نمرات اعلام شد، از 20/20 شده بودم. بدون هیچ شیفتی. خیلی خوشحال شدم!!!

منظره ی دوم:

شبی تابستانی بود. تهران مانده بودم تا به کارهایم رسیدگی کنم. چشمانم را روی هم گذاشتم اما خاطر "او" نمی گذاشت که بخوابم. به فکر فرو رفتم. عجیب بود، گویی معنایی دیگر برای زندگی یافته بودم. نمی توانستم به زندگی بدون "او" فکر کنم. می خواستمش. نور ماه از پنجره به درون اتاق می تابید و و از بیرون صدای جیرجیرک می آمد.

در طول روز مطالعه می کردم و کار می کردم و در طول شب به "او" فکر می کردم...

منظره ی سوم:

در حالی که از دانشگاه خارج می شدیم به سمت یکی از پارک ها می رفتیم تا با هم صحبت کنیم. از دستش ناراحت بودم، از اینکه چرا با سایرین هم همانگونه رفتار می کند که با من رفتار می کند؟ به پارک رسیدیم و مشغول صحبت شدیم. ابتدا خیلی از من ناراحت بود که چرا به او که یک دختر است اصرار کرده ام تا بیرون از دانشگاه با هم صحبت کنیم؟!

البته هم او و هم خانواده اش و هم خانواده ی من در جریان بودند. لذا این ناراحتی قابل توجیبه نبود...

پس از صحبت های فراوان، در حالی که با حالتی مردانه بغض کرده بودم و یک قطره اشک از گوشه ی چشمم روی گونه ام به حرکت می افتاد و در بین محاسنم گم می شد، به او خیره شده بودم... چند کیلومتر پیاده روی کردیم و حرف زدیم. به هم قول هایی دادیم که خیلی بادوام نبودند...

آن شب به سختی می توانستم تمرکز کنم و درس بخوانم...

منظره چهارم:

پس از چندین ساعت طاقت فرسا، کلاس درس تمام شد، از دانشکده خودمان خارج شدیم و به سمت دانشکده ای دیگر رفتیم تا در آن "با هم" مطالعه کنیم. تا من به او درس بدهم و بتواند امتحانش را بخوبی بگذراند. گرچه خودم امتحان داشتم، اما دوست داشتم به او تدریس کنم...

وقتی حس کردم خسته شده است، سریعا از سالن مطالعه خارح شدم و با نسکافه داغ برگشتم، سپس از درب دانشکده خارج شدیم و با لیوان هایی که از آنها بخار داغ خارج میشد، در هوایی بسیار سرد در صحن دانشگاه شروع به قدم زدن کردیم.

منظره پنجم:

ساعت 12:30 ظهر بود و من از خواب بیدار شدم، در حالی که 3 تا از کلاس های صبح را غیبت کرده بودم... سرم درد می کرد، ساعت 6 صبح خوابیده بودم... تا آن زمان نتوانسته بودم بخوابم... گوشیم را چک کردم:

"آیا امروز می توانید به من کمک کنید برای امتحان میانترم آماده بشوم؟"

با اینکه تقریبا همه چیز تمام شده بود اما سریع لباس پوشیدم و به دانشکده رفتم تا به او کمک کنم...

سردرد بودم... هوا بارانی بود و ابری... مصادف با دل من...

منظره ششم:

در حالی که در سردترین فصل آن سال، در یک روز سرنوشت ساز از خوابگاه خارج می شدم، پو... برای آخرین بار به من امید داد... مسیر را پیاده روی کردم و رفتم، سر جایی که قرار داشتیم ایستادم، متوجه گذران وقت نبودم؛ او آمد..

نمی دانم چطور کلمات را ادا کردم، اما گفتم که ما برای هم ساخته نشده ایم و کار باید تمام شود. بسیار سحت بود، ولی این را گفتم...

به خوابگاه که برگشتم، بسیار بحران زده، کار تمام شده بود...

من مجددا تنها و آزاد بودم، اما بسیار پربارتر، بسیار پر تجربه تر، با چندین تار موی سپید...

برچسب: نویسنده: علی حبیبی تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 11:20

صفحه بندی