خرید بک لینک

چه بد شده است که مدتی ست خیلی گله مند هستم، در واقع نمی خندم! از آنچه که در محیط اطرافم می بینم و نمی توانم آنرا عوض کنم، ناراحتم و این مساله در روابط من با دوستان و اطرافیانم بسیار تاثیر گذاشته است. به همه کس انتقاد می کنم (به درست و غلط آن کار ندارم، اما دید من انتقادی شده است!)

تعجبی نیست اگر بگوییم این یک واقعیت است که در کشور ما، جوانان در شرایطی دشوار قرار گرفته اند که نه تنها زندگی را پُر برایشان سخت ساخته است، بلکه مانند باتلاقیست که آن را راه گریزی نیست.

این بدیهی است که یکی از خواسته های هر جوانی ازدواج و یافتن همدم است، و بهترین همسر را تنها خودش می تواند تشخیص دهد برای خود...

اما در جامعه ی کنونی:

پسر و دختری، یکدیگر را می شناسند...

پسر دختر را می خواهد، دختر نیز پسر را می شناسد و می داند که مردی است که همان ویژگی هایی را دارد که مورد تاییدش است! پس دختر و پسر گاهی به یکدیگر فکر می کنند...

پسر، انسانی است ساده و راستگو. دانشجویی است پرتلاش و سعی در درستکاری دارد...

دختر انسانی است ساده و راستگو، دانشجویی است پرتلاش و او هم سعی در درستکاری دارد...

جالب کار اینجاست که هر دو، از میان تمام سرمایه هایی که یک انسان می تواند داشته باشد، همین گنجینه های بالا را دارند (فقط)...

دوستانِ پسر، می دانند که او با زندگی در کنار آن دختر، آرامش خواهد داشت.

دوستانِ دختر، همواره به شوخی به او یادآوری می کنند که چقدر به آن پسر شبیه است...

پسر تصمیم به ازدواج با دختر می گیرد... برای همین ابتدا با خود او صحبت می کند... هر دو درمی یابند که چقدر برای هم ساخته شده اند!!!

یکی دو روز بعد، مجددا این دو یکدیگر را می بینند و بسیار جدی تر با هم صحبت می کنند. در طی صحبت ها می فهمند که از دید یکدیگر چقدر کامل هستند و چقدر لباس یکدیگر. در هرکدام دارای اخلاقیات و خصوصیاتی است که از معیارهاییست که آن یکی، برای یک انسان "کامل" مد نظر دارد...

آن دو نمی توانند به یکدیگر فکر نکنند. می خواهند که یا به یکدیگر برسند؛ یا با قطعیت کار متوقف شود... از ته دل اما، امیدوارند که هیچ مشکلی پیش نیاید!

پسر می خواهد "محبت"ش را به دختر ثابت کند. پول زیادی ندارد، اما کلی تحقیق می کند تا بفهمد چه "هدیه"ای می تواند برای دختر پیدا کند؟! چند روز می گذرد، و تلاش فراوانش برای اینکار نتیجه می دهد... دختر آنقدر خوشحال می شود که گویی دنیا را به او داده اند... تشکر می کند و زیر چشمی نگاهی به او می اندازد. پسر با دیدن چشمان و نگاه تشکر آمیز او، در درون احساس غرور می کند...

به خواستگاری او می رود...

پدر دختر ابتدا از پسر می خواهد که در مورد دین و مذهبش صحبت کند... پسر کمی دستپاچه است، اما هرآنچه که در دل دارد را با صراحت بیان می کند... سپس بدون اینکه کسی از او بخواهد در مورد رشته ی تحصیلی و "شغل آینده اش" صحبت می کند.

پدر دختر با شنیدن صفت "آینده" به مانند گلوله از تفنگ در می رود و می گوید:

- خوب... حالا حقوق شما الآن چقدره آقای مهندس؟

پسر می ایستد... صورتش سفید و قرمز می شود... و می گوید:

- فعلا به تحصیل مشغولم، کار ندارم.

و پدر دختر، لحظه ای سکوت می کند... این لحظه برای پسر به مانند یک سال سخت می گذرد... ابروهایش را در هم کشیده و می گوید:

- حالا ایشالا چند سال دیگه کار پیدا می کنی؟

- یکی، دو سال دیگه...

- باشه. عیب نداره.

- خونه و ماشین چی؟

- پیش پدر و مادرم زندگی می کنم.

و باز هم سکوت...

- ماشین هم که فکر نمی کنم داشته باشی...

پسر در درون احساس کوچکی و سرخوردگی میابد. اما به سختی سکوت را می شکند:

- ولی خوب، خدا بزرگه! اگه یه آدمی کنارم باشه، همین امسال میرم دنبال کار، تا سال دیگه یه خونه ی خیلی کوچیک می گیریم، اجاره ای. میریم توش درس می خونیم. ما که جفتمون میخوایم تا دکتری ادامه تحصیل بدیم!

دختر در حالی که در اتاقش پشت در ایستاده، تک تک کلمات پسر را از ته قلب باور دارد. می داند که وقتی میگوید فلان کار را می کنم، آن کار انجام خواهد شد... اما گویی پدر از سخنان برداشت دیگری کرده است:

- کی گفته که {نام دختر} می خواد تا دکتری ادامه بده؟

- خو.....

متوقف می شود! شاید اگر پدرش بفهمد قبلا با هم صحبت کرده اند، اتفاقات شومی رخ دهد!

- نمی دونم... حدس زدم ایشون متمایل به این موضوع باشن.

- حالا باید باهاش صحبت بشه، ولی می دونی نهایتا اگر با همه ی اینا کنار بیایم، یه خانم دکتر، مهریه اش بالاس ها!

دختر که تکیه داده به در خشک شده است، ناخودآگاه بغضش می ترکد و اشکش جاری می شود... قلبش به او می گوید که مهریه اش می توانست همان هدیه ای باشد که پسر به او داده بود. به نظرش دینش این را تایید می کرد که مهریه را خودش باید تعیین کند نه پدرش!!!

دخترک غرق در فکرِ ماتم بود و زمانی به خود آمد که خانواده ها با هم خداحافظی می کردند...

درب خانه بسته شد... قطرات اشک یکی پس از دیگری روی گونه اش می لغزیدند... کنار پنجره ی اتاقش ایستاد. صداهایی از کوچه به گوش می رسید. صدای پسر را فوری شناخت:

- مامان، بابا شما برید تو ماشین تا گرم شه، من خیلی گشنمه میرم این سوپری همین ته کوچه یه چیز کوچولویی بخورم. شمام چیزی می خواید براتون بگیرم!

کلمات آخر را با صدایی لرزان بیان کرد...

دل دختر لرزید و مجددا با صدایی خفه گریه اش را ادامه داد...

خانواده پسر چندین ثانیه با او وارد بحث شدند، اما نهایتا آنها را قانع کرد. یکی دو دقیقه گذشت و دخترک از پشت پنجره صدای گریه ی آرام مردانه ای را شنید. لحظاتی بعد، گریه قطع شد و پسر فین و فین کنان از آنجا دور شد...

درب به صدا درآمد، پدر دختر به داخل اتاق آمد. وقتی دید گریه می کند، دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت:

- چی شده بابا جان؟

دختر نمی توانست صحبت کند، فقط به سختی این کلمات را بیان کرد:

- شما خودتون موقعی که از مامان خواستگاری کردید همه ی اینا رو داشتید؟

- نه! تازه از اینم کمتر داشتم! ولی خوب اون موقع اوضاع فرق می کرد...

دخترک در ذهن خود ناخودآگاه پوزخندی زد و به فکر فرو رفت... ادامه ی بحث با پدرش معنی نداشت!

برچسب: نویسنده: علی حبیبی تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 11:20

صفحه بندی