خرید بک لینک

به نام خالق ترازو، وزن و نقطه ی دارای گرادیان صفر...

تقدیم به دو نفر از بهترین دوستانم، مجتبی و امیر...

ای دوستِ من: چه زیباست که میدانی سوادت بیشتر است، تجربه ات بیشتر است، و مهمتر از همه چیز، تلاشت بیشتر است... اما او بیشتر تقدیر می شود...

چه زیباست که از ته قلبت میدانی که او با تلاشی یک دهم تو سودی به ظاهر 10 برابر به دست می آورد و تو هیچ کاری نمی توانی بکنی...

مجتبی و امیر دوست داشتنی، از ته قلب افتخار می کنم که دوستانی مثل شما دارم. "دانشمندانی بزرگ و قوی دل"! مهم نیست اگر عده ای بی سواد، بدون فایده برای جامعه و فاقد تحصیلات علمی، پولی به اندازه ی حقوق 6.5 سال شما را در یک ماه میگیرند. کافی است بدانید که از دید دو قشر از انسان ها ستایش می شوید:

1) "مردم عادی" که سطح دانش شما را نمی بینند، از روی زحمت شما قضاوت کرده و رهرو حق می دانندتان

2) سایر شیفتگان علم - هرچند حقیر مثل من - دانش شما را می ستایند.

به خدا یک تار مویتان را به کل ثروت اینگونه ثروتمندان نمی فروش(ی)م.

و چه قدر دردناک است، که تو نمی توانی اصلاح کنی. چون "قدرت" از پیش داده شده به کودکان بزرگ شده ی نابالغی که از اول بزرگ زاده بوده اند اجازه ات نمی دهد...

ای چمران من، ای عشق من، اسطوره ی من... صدایی که هرگز آن را نشنیده ام در گوشم طنین می اندازد: ((یادش به خیر آن هنگام که تپه های اطراف برکلی را بالا می رفتی و پیش خدایت گریه می کردی و در عشق او می سوختی!)) خوشا به حالت... بهتر از من می دانی که زمانی پیامبرت تپه ها را بالا می رفت و "حرا" گوش به طنین دلنواز گریه هایش در محضر خدایش می سپرد...

ای بزرگ معلم من! چندین بار مهاجرت کردی... در حالی که خارج از این همه هیاهو، آرامش و آسایش داشتی، علم را رها کردی و پای در میدانِ جنگی نهادی که حتی در خاک وطنت نیز نبود!

اراده ات را دوست دارم ای سردار، دوستت دارم... به مثابه ی آن بزرگ علمداری هستی که چون به چشمه ی آب رسید، آب نخورد تا کودکان را یادش نرود...

اما من چه کنم؟! چطور هنوز بمانم در میان جمعی که اینگونه بزرگانشان را رها کرده اند؟

؟

؟

؟

اشک دارم در چشم... همین الآن ساعت از نیمه ی شب رد شده است و من می خواهم که گریه کنم... اما نمی توانم...

دلم می سوزد، بهترین دوستانم آنگونه که باید تقدیر نمی شوند و بی سوادی چنان مورد تشویق قرار گرفته است که گویی در مقام حضرت حق می باشد!

چه کنم؟! از یک سو می توانم بنشینم و هیچ نکنم، اما در اینصورت اوضاع بدتر خواهد شد... از سویی دیگر معادلات برایم قابل حل نیستند...

شهید دکتر مصطفی چمران! تنها هستم... یک بار خودت نجاتم دادی... اینبار هم به دادم برس!

برچسب: دل نوشته,دل نوشته های زیبا,دل نوشته ها,دلنوشته های عاشقانه,دلنوشته غمگین,دلنوشته های غمگین,دل نوشته هاي زيبا,دلنوشته های کوتاه,دلنوشته زیبا,دلنوشته های من, نویسنده: علی حبیبی تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 11:20

صفحه بندی